هری چند لحظه در فکر فرو رفت و یکباره به شدت خود را سرزنش کرد،او چطور به ویزلیها شک کرده بود؟اما با این حال از این که رفتار ویزلی ها معمولی است بسیار خوشحال بود.او در آن روز ها خوشحال بود و کمتر فکر دامبلدور به ذهنش خطور می کرد با این حال شب ها تا دیر وقت بیدار می ماند و به دامبلدور فکر می کرد به این که اگر او الان زنده بود وضعش و سرنوشتش چقدر فرق می کرد هم چنین کاهی اوقات به این که جاودانه ساز های ولدمورت کجا می توانند باشند فکر می کرد و یکباره هنگامی به خود می آمد که خانم ویزلی برای صبحانه بیدارش می کرد.روز های خوبی بود.خانم ویزلی به هری گفته بود که تا یک سال دیگر نمی توانی از این خانه بروی. و هری هم از این خوشحال بود.زیرا خود او هم قصد نداشت که از خانه برود.هری تا صبح به خوابی که دیده بود فکر کرد و سپس باز هم با صدای خانم ویزلی که برای صبحانه او را صدا می زد به خود آمد.او در آن لحظات بیدار بود اما هیچ چیز را نمیشنید و حس نمیکرد البته جیغ خانم ویزلی کار یاز تر از این حرف ها بود!
_هری،رون بیدار شین صبحانه آماده س.
_صبح بخیر
_صبح بخیر هری دوباره داشتی فکر می کردی؟
_آره معذرت می خوام اصلا دست خودم نیست هیچ چیرو نمیشنوم.
_اوه رون بلاخره بیدار شدی؟ زود باش باید زود صبحانه رو بخوری.
_برای چی؟
_هرمیون یادت رفته؟
_آهان یادم اومد.
قرار بود هرمیون پیش آن ها برود و چند ماهی را با آن ها بگذراند البته سر او شلوغ تر از این حرف ها بود چون کم کم داشت دنبال شغل می گشت.از طرف وزارتخانه برای هری و رون دعوتنامه ی کارآگاهی فرستاده بودند و آن ها هم با کمال میل قصد قبول آن را داشتند البته برای هرمیون هم فرستاده بودند اما او گفته بود که قبل از قبول کردن باید ببینم که نمیتونم حمایت از جن های خونگی رو گسترش بدم یا نه؟!
کلاس های کار آگاهی آن ها تقریبا از دو ماه دیگر آغاز می شد و آن ها می خواستند که در این فاصله حد اکثر استفاده را از تعطیلاتشان ببرند.هری و رون به سرعت به طرف طبقه ی پایین راه افتادند.و به صبحانه شان که تخم مرغ و سوسیس بود چشم دوختند.
_مامان!درسته که من تخم مرغ سوسیس دوست دارم ولی این دلیل نمیشه که اینو هر روز درست کنی!
رون این حرف را هنگامی زد که داشت با ولع لقمه ای را می خورد.
یکباره صدایی از پشت سرشان به گوش رساند که هر دوی آن ها را از جا پراند.هنگامی که آن ها به پشت سرشان نگاه کردند آقای ویزلی را دیدند که در حالی که خود را می تکاند از بخاری بیرون آمد.
_سلام به همگی
آقای ویزلی حدود یک هفته به ماموریت رفته بود و هنوز بر نگشته بود.
_سلام بابا بلاخره اومدی؟ماموریتت چی بود؟
_نمیتونم بگم حتی از سازمان اسرار هم محرمانه تره.
مدتی بود که آقای ویزلی ترفیع گرفته بود حالا دیگر او یک نگو و نپرس بود یعتی در سازمان اسرار کار می کرد.
_می دونین فقط میتونم بگم که کارمون خیلی سخت بود...اوه مالی تخم مرغ و سوسیس من عاشق این غذا هستم چه شانسی آوردم که امروز ماموریتم تموم شد.
_روز دیگه ای هم تموم میشدی همین غذارو داشتیم.
رون این حرف ها را غر و لند کنان به زبان آورد.
پس از صبحانه هری و رون تصمیم گرفتند که قبل از آمدن هرمیون به زمین های اطراف بروند و کوییدیچ بازی کنند غافل از این که هرمیون دیشب آمده و قصد غافلگیر کردن آن ها را دارد.